سلام خانوم گلم
سلام به روی ماهت الهی من قربونت برم عزیز دلم؛ دلم خیلی برات تنگه.جیگره من، اوندفه که برات نامه نوشتم مثل اینکه به دستت نرسیده واسه همین دوباره همون نامه رو برات میفرستم و البته یه نامه جدید هم نوشتم که روی وبلاگمون که آدرسش اینه: www.jan.niloblog.com ظهر امروز میذارم حتما بخون.اگه این نامه به دست خودت رسید و فکر میکنی که نامه باباتو ناراحت میکنه میتونی بهش نگی. درهر صورت من هر راهی رو که برای ارتباط با همسرم پیدا کنم حتما با اون راه وارد خواهم شد.البته سعی میکنم تو وبلاگمون هر چند روز یه نامه برات بذارم. فقط کوتاه همینو بگم که عزیزم اینجا همه هیچکاره ان و هیچ کاری از دستشون برنمیاد تو شوهر داری و همه چیزت متعلق به منه و بنا به عرف اردبیل فعلا تو توی اون خونه مهمونی و مائیم که همه کاره ایم تو که میتونی یکم بخاطر زندگیمون شجاعت به خرج بدی و کاری کنی که زودتر پیش هم باشیم و من هم که همچی دستمه و بخدا قسم هیشکی نمیتونه تورو ازم بگیره چون بقیه کاری از دستشون برنمیاد البته میتونن تا میتونن حرص بخورن و البته میتونن تو رو تا میتونن تو خونه زندانی کنن و دق ات بدن بعد ادعا کنن که دخترم پیش خودمه! درحالیکه این به این خاطره که فقط به خودشون فکر میکنن ولی به این فکر نمیکنن که دخترم هرجا باشه؛باشه ولی مهم اینه که خوش باشه.البته حتما باز توجیه میکنن همون جور که از نامه ای که برات فرستاد معلوم شد.نامه ای که برات دادم سراسر عشق بود و احساس که حتی دل سنگم آب می کرد.اما از اولم همینجور بود متاسفانه بابات از روز اول بجای اینکه منو در دلش پسر خودش و مایه ی خوشبختی تو ببینه منو بعنوان دشمن و کسیکه دخترشو ازش میگیره میدید و به من وقتی میخواست محبتم کنه با حرص و عصبانیت حرف میزد و بعنوان یه رقیب منو نگاه میکرد که دنبال بهونه بود تا منو از میان برداره ولی خداروشکر که قانون خدا و پیغمبرش همچین اجازه ای بهش نمیده.مواظب خودت باش و حواست به قوقولی مقولیای من باشه.فقط الان اینو بگم که از ته دل از خدا میخوام هرکی حتی اسمی از طلاق میاره یا قدمی در راهش برمیداره خدا به زمین گرمش بزنه و خدا و قران و 14 معصوم همه بلاها رو برای هرکی که بخواد زندگی دوتا جوان رو از هم بپاشه نازل کنه و هرکی که بخواد تورو از من دور کنه. من البته تا الان کوچکترین بی احترامی و تهمتی به کسی نزدم چون من خدارو دارم که همه چیز رو به خودش سپردم و خداست که همه ی امور به دستشه.
الی خود خودم، می دونم عشقت عکسهامون بود که همیشه بهم میگفتی شبها میشینی و دل سیر نگاهشون میکنی و سیر نمیشی واسه همین من تو نامه ی قبلیم اون عکس رو گذاشتم که مامان فریبامون خیلی ازش خوشش میومد و بهم گفته بود که بزرگش کنم و قابش کنم تا بزنیم خونه ی خودمون و واسه همین اون عکسو فرستادم یه عکس 3در4 هم فرستادم که داده بودی بهم تا توکیف پولم بذارم ولی چون هرروز 100بار میدیدمش و چشام پر میشد و دلم واست تنگ گفتم برات بفرستم چون ممکنه لازمت هم بشه؛ من همچین آدمیم.خداخودش بالا سرمونه و هیچ تهمت و بداخلاقی و گناهی رو بی پاسخ نمیذاره.یه چیز مهم هم اینکه به دور و اطرافیات بگو که هرکاری از دستشون برمیاد بکنن و هی آدم نفرستن که تهدید کنه اگه واقعا کاری از دستشون بر میاد بکنن نیازی نیست مارو تهدید کنن چون تهدید کاره آدمهای ضعیف و درموندس.اینجوری باعث میشن منم روده بر بشم!!!
فدات بشم من الیم توکل کن بخدا و اونه که کمکمون میکنه تا کنار هم زندگیمون رو شروع کنیم و دور هم و خانواده هامون و با بچه هامون خوشبختی رو با تمام وجود حس کنیم.فقط با این بداخلاقی ها و رفتارهای مغرضانه ای که من میبینم شاید چندین سال تو همین وضعیت بمونیم. من که راحتم و با پیامکهای عاشقانه ای که بهم دادی و عکسهای خونگی که از هم داریم دلتنگیمو سعی میکنم یکم برطرف کنم و البته این روزها بدلیل کارهای پژوهشی و علمی که انجام میدم سرم شلوغه و روزهای خیلی خوبی دارم و اگه خوشحالی تو رو هم ببینم خوشحالیه منم تکمیل میشه.خیلی دوست دارم.دلم برات تنگ شده و هرکسی که زن و شوهری رو از هم دور میکنه مطمئن باش خدا بیچارش میکنه چیز شوخی برداری نیست تو الان باید پیش من بودی و میرفتیم بیرون و عشق و حال میکردیم و تا میتونستیم جوانی میکردیم و نامزدبازی و می خندیدیم. واسه همین ایندفه اون عکسمون که با هم تو شورابیل شب انداختیم و من داشتم برات چایی میریختم و تو میخندیدی رو برات میفرستم به نظر من توی این عکس خیلی خوشگل و با نمکی و خنده هات خیلی برام شیرینه خنده هایی که بعضیها بخاطر خودشون ازت گرفتن ولی من بهت برش میگردونم. من عاشق این عکسمونم چون کلا ما یکی از بهترین خاطراتمون همیشه تو شورابیل بود یادت میاد که میرفتیم با ماشین اواسط شورابیل میرفتیم پایین و جلو آب ماشین رو نگه میداشتم و تنها میشدیم؟...
الهی من قربون خانوم خودم بشم. چقدر خوش میگذشت.
نامه رو تو وبلاگمون بخون.
فعلا...
برچسب:
نویسنده: عاشق
تاريخ: 4 / 4 / 1393 ساعت: 13:50